راز سخن

شمارهٔ ۹۹۲

ای دو چشمت در ستیز و کین یکی

ای دو چشمت در ستیز و کین یکی
دل یکی تاراج کرده دین یکی
زلف و خالت را نمودم جان و دل
آن یکی بربود از من این یکی
سوی هر غمخواره داری صد نظر
مردم از غم جانب من بین یکی
خواب خوش باشد شب وصل ار بود
عاشق و معشوق را بالین یکی
زان همه بوسه که دادی وعده ام
کن حواله با لب شیرین یکی
نافه گردد خوشه چین خرمنت
گر گشاید زلفت از صد چین یکی
عاشق مسکین بسی داری و نیست
همچو جامی زان همه مسکین یکی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.