راز سخن

شمارهٔ ۹۶۹

نی کیست همدمی شده از خویشتن تهی

نی کیست همدمی شده از خویشتن تهی
چون سالکان ز سیر مقاماتش آگهی
آزرده ای که ناله جانسوز می کند
هر جا ز پای تا سرش انگشت می نهی
سوراخ ها به سینه نی بهر آن کنند
تا دمبدم ز ناله دل خود کند تهی
خفته ز بانگ می جهد از جا تو مرده ای
گر در سماع بانگ نی از جا نمی جهی
دمساز نی شدم که بنالم چو شد بلند
آهنگ ناله ام دم نی کرد کوتهی
خودرسته نی که رست ز خود زان همی زند
این راه بی خودی که تو یکدم ز خود رهی
جامی ز ناله دل افگار خود مگر
آگه نیی که ناله نی شرح می دهی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.