راز سخن

شمارهٔ ۹۶۷

ای فتنه چشم تو جهانی

ای فتنه چشم تو جهانی
می کن نظری به ناتوانی
پیوسته به قصد ما ز ابرو
تا گوش کشیده ای کمانی
هر کس برت آورد متاعی
ماییم و همین حقیر جانی
هستم سگکی بر آستانت
خرسند ز تو به استخوانی
سررشته عشق کی توان یافت
نایافته ازان میان نشانی
گر اشک چو در قبولت افتد
در پای تو ریزمش روانی
شد جامی ازان دهان و عارض
صاحب نظری و نکته دانی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.