راز سخن

شمارهٔ ۹۳۴

ای مرغ سحر چند کنی ناله و زاری

ای مرغ سحر چند کنی ناله و زاری
از درد که می نالی و اندوه که داری
گر هست تو را شوق گلی خیز چو بلبل
بگذر به تماشاگه گل های بهاری
چون فاخته گر شیفته سرو روانی
اینجا چه کنی طرف چمن را چه گذاری
نی نی غلطم هست تو را نیز غم و درد
زان مه که چو گل بهر سفر بست عماری
غم نامه هجران به پر و بال تو بستم
زنهار که آن را به سگانش بسپاری
من نیز چو تو سوخته داغ فراقم
خواهم که چو آنجا برسی یاد من آری
گر قصه جامی ز تو پرسد خبرش ده
کافتاده ز هجر تو به صد محنت و خواری
دارد به رهت دیده امید که روزی
باز آیی و بر وی نظر لطف گماری

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.