راز سخن

شمارهٔ ۸۹۹

زان تازه خط سبز که بر لب فزوده‌ای

زان تازه خط سبز که بر لب فزوده‌ای
هوش و خرد به تازگی از ما ربوده‌ای
خضر است آن نه خط که ز لعل حیات‌بخش
دیگر به آب زندگیش ره نموده‌ای
خط و لبت که خضر و مسیحند هم‌نفس
خود هردو را به لطف تکلم ستوده‌ای
گفتند ناسزای تو می‌گفت دی بتی
امروز خوشدلم به گمان کآن تو بوده‌ای
هرگه به لطف جانب ما کرده‌ای نظر
بر روی ما دریچهٔ رحمت گشوده‌ای
شب‌ها چه غم ز محنت بی‌خوابی منت
زین سان که خوش به مسند راحت غُنوده‌ای
گفتی بگوی قصه جامی چه حاجت است
روزی اگر فسانه مجنون شنوده‌ای

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.