راز سخن

شمارهٔ ۸۹۷

عشق جانان نهاد خوان بلا

عشق جانان نهاد خوان بلا
ای جگرخوارگان صلاست صلا
گر نگوید جواب بوسه بلی
زان بلا شیوه قانعیم به لا
خط بر آیینه رخش زنگی ست
که دل و دیده را ازوست جلا
با خیالش من از میان رفتم
صار منی خیاله بدلا
حیرت عشق راه عقلم زد
ارشدونی معاشرالعقلا
چاره کار من که داند ساخت
جز خدا عز شانه و علا
فضل جامی بس این قدر که کند
خوشه چینی ز خرمن فضلا

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.