شمارهٔ ۸۱۵
گر به پای سرو بخرامد قد رعنای او
گر به پای سرو بخرامد قد رعنای او
سرو همچون سایه خود را افکند در پای او
بر سر بازار گل بی وجه گو مفروش حسن
چون ندارد کس به دور عارضش پروای او
سایه آن سرو بالا هر که را بر سر فتاد
سر به طوبی کی درآرد همت والای او
آن پریرو مردم چشم من است این روشن است
جای آن دارد که سازم چشم روشن جای او
دی خرامان برگذشت آن نخل تر سوی چمن
سرو بر جا خشک ماند از حیرت بالای او
ریخت شیرین خون فرهاد و ازین شیرین تر آن
کز پی خون ریختن هم خود دهد حلوای او
شد میسر وایه جامی که وصل دوست بود
باز اگر از وای خود بازماند وای او
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.