شمارهٔ ۷۹۳
تو جان پاکی سر به سر نی آب و خاک ای نازنین
تو جان پاکی سر به سر نی آب و خاک ای نازنین
والله ز جان هم پاک تر روحی فداک ای نازنین
پاکان ندیده روی تو دادند جان بر بوی تو
اینک به گرد کوی تو صد جان پاک ای نازنین
رفتی به گلگشت چمن گل دید لطف آن بدن
از شوق آن بر خویشتن زد جامه چاک ای نازنین
گر شد چو لاله پیکرم غرقه به خون غم کی خورم
این بس که بر دل می برم داغت به خاک ای نازنین
دارم ز غم بیماریی بیمار غم را یاریی
گر تو کنی غم خواریی از غم چه باک ای نازنین
با آنکه شد دردم قوی خواهم فغانم نشنوی
ترسم که بهر من شوی اندیشه ناک ای نازنین
جامی که دارد با تو خو هرگز نتابد از تو رو
گر خود نهی بر فرق او تیغ هلاک ای نازنین
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.