شمارهٔ ۷۷۹
بازم اندیشه یاری ست که گفتن نتوان
بازم اندیشه یاری ست که گفتن نتوان
بر دل از وی غم و باریست که گفتن نتوان
دل وحشی که نشد رام کسی وه که کنون
صید فتراک سواریست که گفتن نتوان
گر به خونابه برون نقش و نگار است چه باک
که درون نقش و نگاری ست که گفتن نتوان
صید چشمت به دلیری نرهد کان آهو
آن چنان شیر شکاری ست که گفتن نتوان
گر شدم مست جمالت چه عجب کین گل نو
از کهن باغ بهاری ست که گفتن نتوان
سخنت معجز از آنست که این حرف شگرف
از لب نکته گذاری ست که گفتن نتوان
چند پرسید ز جامی که بگو یار تو کیست
گلرخی لاله عذاری ست که گفتن نتوان
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.