راز سخن

شمارهٔ ۷۷۲

جلوه آن شوخ و جولان سمند او ببین

جلوه آن شوخ و جولان سمند او ببین
هر طرف آزاده ای سر در کمند او ببین
فتنه را خواهی پی تاراج عقل و دین سوار
کرده جا بر پشت زین سرو بلند او ببین
بس که خون گریم به راهش چون مه نو در شفق
غرقه در خون دلم نعل سمند او ببین
لب ز می تر کرد طاووسان باغ سدره را
چون مگس پیرامن جلاب قند او ببین
ای که گویی گریه تلخ تو چندین بهر چیست
خنده شیرین ز لعل نوشخند او ببین
چشم بد را خالش افشانده ست بر آتش سپند
خط مشکین گرد رخ دود سپند او ببین
گفته ای جامی سبکبار است در جانش درآی
کوه محنت بر دل اندوهمند او ببین

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.