راز سخن

شمارهٔ ۷۵۶

چه کمر بسته ای به کین با من

چه کمر بسته ای به کین با من
که خوشی با همه همین با من
سرو نازی و هرگزت ننشاند
یک زمان بخت بر زمین با من
چه خطا دیده ای ز من که تو را
شد چنان طبع نازنین با من
که به کام تو زهر با دگران
خوشتر آید از انگبین با من
من که باشم که گویمت همه عمر
باش همراز و همنشین با من
قرنها داغ انتظار کشم
تا شوی ساعتی قرین با من
گفتی از کوی ما برو جامی
رفتم اینک نه دل نه دین با من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.