راز سخن

شمارهٔ ۷۵۴

کس وصالت چنین نخواست که من

کس وصالت چنین نخواست که من
وز فراقت چنین نکاست که من
گفته ای بر رخم که عاشق تر
چهره زرد من گواست که من
همه کس مبتلای توست ولی
نه بدین گونه مبتلاست که من
دل که درمانده جدایی توست
نه چنان از درت جداست که من
کیست گفتم به راستی چو قدت
سرو بالا کشید راست که من
گفت جامی که می برد سوی دوست
باد صبح از میانه برخاست که من
بی تو هستم میان آتش و آب
کز دل و دیده عمرهاست که من

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.