راز سخن

شمارهٔ ۷۱۸

هر کس که بیند آن لعل خندان

هر کس که بیند آن لعل خندان
انگشت حیرت گیرد به دندان
با سرو قدت لاف بلندی
از سر نهاده بالابلندان
راه غمت را با آن درازی
پیمودم صد پی مشکین کمندان
جعد بنفشه در باغ بی تو
صاحبدلان را بند است و زندان
هرگز نباشد مه نیمه تو
گر خود به خوبی گردد دو چندان
درددل من دانی ولیکن
رحمی نداری بر دردمندان
جامی پسندد صد رنج با خود
جز رنج صحبت با خودپسندان

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.