راز سخن

شمارهٔ ۶۶۲

چو می دور ازان لعل میگون خورم

چو می دور ازان لعل میگون خورم
حریفان می لعل و من خون خورم
شدم ناتوان از غمش وین زمان
خورم غم که دیگر غمش چون خورم
مده عشوه گو کز غمش بی خودم
من از باده مستم چه افیون خورم
حریفان کم می گرفتند و من
به یاد لبش هر دم افزون خورم
چه من سرخوش از جام عشقم چرا
می عشرت از خم گردون خورم
اگر مست لیلی شوم دور نیست
چو من باده از جام مجنون خورم
گل آمد به کف جام جامی چه عیب
که در پای گل جام گلگون خورم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.