شمارهٔ ۶۵۹
خوشم که رو به ملاقات یار خود دارم
خوشم که رو به ملاقات یار خود دارم
امید مرهم جان فگار خود دارم
یکی ست شهر من و شهر یار من امروز
هوای شهر خود و شهریار خود دارم
هزار بار شد از خون دل کنارم پر
که کام خویش کنون در کنار خود دارم
بهار عیش مرا تازه ساخت بار دگر
نمی که بر مژه اشکبار خود دارم
مرا چو شمع نباشد به غیر سوز و گداز
تمتعی که ز شبهای تار خود دارم
گذشت عهد جوانی به کار عشق و هنوز
اگر چه پیر شدم رو به کار خود دارم
مگو که توبه ز می اختیار کن جامی
من آن نیم که به کف اختیار خود دارم
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.