شمارهٔ ۴۹۶
دل من که بس مبتلا بینمش
دل من که بس مبتلا بینمش
ازان شوخ در صد بلا بینمش
دل از وی نگه داشتن مشکل است
که شکلی عجب دلربا بینمش
رقیبانم از وی جدا ساختند
خدایا کز ایشان جدا بینمش
شب تیره هر کس به فکری و من
در آن غم که فردا کجا بینمش
خوش آن مه که یک ذره خرسندیم
نباشد اگر سالها بینمش
به ره چند سایم رخ آیا بود
که روزی بر آن پشت پا بینمش
ازان گشت بیگانه جامی ز خویش
که با درد عشق آشنا بینمش
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.