راز سخن

شمارهٔ ۴۵۱

ای تو را دامن ز گلبرگ بهاری پاکتر

ای تو را دامن ز گلبرگ بهاری پاکتر
غنچه وارم هر دم از شوقت گریان چاکتر
بود خاک آستانت از غبار غیر پاک
شد ز شست و شوی آب چشمم اکنون پاکتر
ریختی صد بیگنه را خون که تیغت کس ندید
نیست شوخی از تو در عاشق کشی چالاکتر
تا دل از غمناکی خود شادمان دیدم تو را
جهد آن دارم که باشم از همه غمناکتر
نیکوان را نیست باک از خون عاشق ریختن
گر مرا کشتی چه باک ای از همه بی باکتر
شویم از آب مژه سازم ز تف سینه خشک
چون شود از خون ناپاکم تو را فتراک تر
رخش بیرون ران که بهر پایبوس مرکبت
شد جهانی بر سر ره خاک و جامی خاکتر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.