راز سخن

شمارهٔ ۴۴۹

زهی ز فتنه تو را هر طرف سپاه دگر

زهی ز فتنه تو را هر طرف سپاه دگر
ز ظلم چشم تو هر گوشه دادخواه دگر
کجا روم که ز دست غمت کنم فریاد
که نیست جز تو درین ملک پادشاه دگر
چو جان دهیم ز غم غیر خار نومیدی
نروید از گل ما بیدلان گیاه دگر
گهی که بر سر راه تو منتظر باشم
مکن به رغم خدا را گذر به راه دگر
اگر چنین زند از سینه شعله آتش آه
جهان بسوزد اگر برکشیم آه دگر
حدیث شوق نهان بر تو چون کنم روشن
که جز خدای ندارم بر این گواه دگر
مکش به تیغ تغافل کمینه جامی را
چه سود از آنکه شود کشته بی گناه دگر

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.