راز سخن

شمارهٔ ۴۰۳

جز سر کویش من آواره را مسکن مباد

جز سر کویش من آواره را مسکن مباد
بلبل بی خان و مان را جای جز گلشن مباد
بر درش شبها سگان را جا و من محروم ازان
وه چه روز است این که دارم سگ به روز من مباد
دیگران را دیده روشن گرچه از مردم بود
جز به روی آن پریرو چشم من روشن مباد
گرچه هر دم خاک گردد در رهش صد جان پاک
هیچ گه زین رهگذر گردی بر آن دامن مباد
صد بلا گر پیش پیش آید به هر گامی مرا
هرگزم از کوی عشقش روی برگشتن مباد
گر سگانش را خلد خاری به پا از بهر آن
غیر نوک نشتر مژگان من سوزن مباد
گر بود روزی معاذالله که نتوان دیدنش
جامی بیچاره را آن روز جان در تن مباد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.