راز سخن

شمارهٔ ۳۹۲

دل قدت را بلاست می‌گوید

دل قدت را بلاست می‌گوید
کج نگویم که راست می‌گوید
هرکه را دیده شد غبار درت
دیده را توتیاست می‌گوید
درد خود بی‌تو هرکه را گفتم
درد تو بی‌دواست می‌گوید
لب تو خط فزود می‌گویم
لب من جان‌فزاست می‌گوید
تیر من گفت در دلت حیف است
آنچه در دل مراست می‌گوید
قتل من کار توست می‌گویم
قتل تو عار ماست می‌گوید
هست هر مو ز زلف او عمری
جامی این عمرهاست می‌گوید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.