راز سخن

شمارهٔ ۲۸۳

سپاه دوست کزین سو سوار می گذرید

سپاه دوست کزین سو سوار می گذرید
ز روی لطف به سوی فتادگان نگرید
سوی شکار شد آن ماه و من به ره ماندم
خدای را غم حال من شکسته خورید
به خواریم مگذارید بر ره افتاده
که پیش چشم من از جان و دل عزیزترید
قلاده سگ کویش به گردنم فکنید
کشان کشان ز پیش تا شکارگه ببرید
کرم کنید و ستانید نیم جان مرا
به خاک سم سمند سوار من سپرید
اگر شماره خیل سگان خویش کند
مرا به سهو هم از خیل آن سگان شمرید
نکرد در دلتان جای ناله جامی
دریغ کز غم ارباب درد بی خبرید

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.