شمارهٔ ۲۲۶
ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است
ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است
در دل لاله رخش آتش سودا زده است
شد چنان پایه آه من ازان ماه بلند
که سراپرده بر این طارم مینا زده است
بهر قتل که کمر بست ندانم که مرا
می کشد گوشه دامانش که بالا زده است
جانم آسود ز بوسیدن خاک قدمش
خرم آن کس که گهی بوسه بر آن پا زده است
هر غمی کز صنمی خسته دلی خورده فرو
همه سر از دل و جان من شیدا زده است
می دهد خاک رهش خاصیت آب حیات
بس که هر نوش لبی بوسه بر آن جا زده است
جامی افتاد ز پا زیر لگدکوب جفا
تا به فتراک بتی دست تمنا زده است
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.