راز سخن

شمارهٔ ۲۱۳

دلم چون داستان غم فرو ریخت

دلم چون داستان غم فرو ریخت
سرشک از دیده پر نم فرو ریخت
صبا آن زلف پر خم را برافشاند
دل صد بیدل از هر خم فرو ریخت
ز دردم هر که دم زد شرح آن را
سرشک لعل من در دم فرو ریخت
دل چاکم کزو پیکانت افتاد
چو ریشی دان کزو مرهم فرو ریخت
ملایک را چه سود از حسن طاعت
چو فیض عشق بر آدم فرو ریخت
ز محرومان نیابی ذوق آن درد
که بر جان و دل محرم فرو ریخت
اساس عشق محکم باد جامی
اگر بنیاد زهد از هم فرو ریخت

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.