راز سخن

شمارهٔ ۱۸۳

غمت تا در دلم منزل گرفته ست

غمت تا در دلم منزل گرفته ست
ز شادی جهانم دل گرفته ست
مپرس از من شمار عقد آن زلف
که عقل آن عقده را مشکل گرفته ست
تو دریایی و زاهد خشک ازان ماند
کزین دریا ره ساحل گرفته ست
مبند ای ساربان محمل که امروز
سرشکم راه بر محمل گرفته ست
دلم با چشم خونریز تو صیدی ست
که صیادش پی بسمل گرفته ست
به کوی عشق ازان کس حاصلی نیست
که راه زهد بی حاصل گرفته ست
ز جامت جرعه ای ناخورده جامی
چه خود را مست لایعقل گرفته ست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.