راز سخن

شمارهٔ ۱۵۷

ای شهسوار حسن که جانم فدای توست

ای شهسوار حسن که جانم فدای توست
هر جا سری ست خاک ره باد پای توست
خوش جلوه ده سمند که دفع گزند را
هر سو هزار سوخته دل در دعای توست
مشتاق وصل را که ز هجران به جان رسید
سرمایه حیات امید لقای توست
بیچاره عاشق تو که با درد انتظار
شد در رهت غبار و هنوزش هوای توست
یک خنده کردی و دل ما شد ازان تو
باری دگر بخند که جان هم برای توست
دل چون توانم از تو بریدن که در ازل
آب و گلم سرشته به مهر و وفای توست
جامی گر آن صنم ز تو بیگانه شد مرنج
این بخت بس تو را که سگش آشنای توست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.