راز سخن

شمارهٔ ۱۰۰

گر آن بی وفا عهد یاری شکست

گر آن بی وفا عهد یاری شکست
خدا یار او باد هر جا که هست
نه زین شهر بار سفر بست و رفت
که از کوی مهر و وفا رخت بست
میفشان سرشک از مژه دمبدم
که شد خانه تن ازین سیل پست
مزن بر دلم زخم و مرهم بنه
که پیوند نتوان چو شیشه شکست
مکن غمزه تعلیم چشمان شوخ
مده تیغ در دست هندوی مست
ز نوشین لبت سبزه خط دمید
خضر بر لب آب حیوان نشست
مبین لعل میگونش ای پارسا
که جامی ازان جام شد می پرست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.