راز سخن

شمارهٔ ۸۰

به گوش مه رسد آواز یاربم هر شب

به گوش مه رسد آواز یاربم هر شب
مهی تو نیز به گوش تو می رسد یارب
ز هجر روی تو روزم شب است وین شب را
پدید نیست به غیر از سرشک من کوکب
رخت به چارده سال این جمال و خوبی یافت
کجا رسد به تو ماه فلک به چارده شب
سرم چه لایق فتراک بستن است این بس
که در رهت شود آزرده سم مرکب
کجاست تاب درشتی چنان لطیفی را
به جان خویش که آهسته بر زبان سوی لب
به نبض جستن من ای طبیب دست میار
که آن تنی که تو دیدی گداخت ز آتش تب
بریز بر سر جامی سفال دردی درد
که نیست در خور او جام صاف عیش و طرب

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.