شمارهٔ ۷۶
برفت عقل و دل و دین و ماند جان تنها
برفت عقل و دل و دین و ماند جان تنها
چو آن غریب که ماند ز کاروان تنها
چو خوان درد نهادی خیال را بفرست
که منعمان ننشانند میهمان تنها
حدیث موی میانان چو در میان آید
تو در خیال من آیی ازان میان تنها
ز زلف و خال و خطت چون رهم به حیله عقل
گرفت از همه سو دزد پاسبان تنها
به سان خامه دو بودی زبان من ای کاش
که شرح شوق تو نتوان به یک زبان تنها
چو نی چگونه ننالم که شد ز ناوک تو
هزار روزنه ام در هر استخوان تنها
مرو به خلد برین بی خیال او جامی
که لذتی ندهد گشت بوستان تنها
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.