راز سخن

شمارهٔ ۶۱

بگشا دری از تیغ جفا سینه ما را

بگشا دری از تیغ جفا سینه ما را
وز سینه برون بر غم دیرینه ما را
چون ناوک دلدوز تو راحت نرساند
هر مرهم راحت که رسد سینه ما را
ماییم و دل صاف چو آیینه چه داری
محروم ز عکس رخت آیینه ما را
تو شاهی و ما عور و گداییم چه نسبت
با اطلس زربفت تو پشمینه ما را
ما را اگر از کینه به پهلو ندهی راه
این بس که به دل جای دهی کینه ما را
گر جلوه کنان بگذری آدینه به مسجد
بتخانه کنی مسجد آدینه ما را
جامی چه کنی گنج هنر عرض چو آن شوخ
قدری ننهد حاصل گنجینه ما را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.