راز سخن

شمارهٔ ۲۹

شد خاک قدم طوبی آن سرو سهی قد را

شد خاک قدم طوبی آن سرو سهی قد را
مااعظمه شانا ما ارفعه قدرا
ای پیکر روحانی از زلف بنه دامی
در قید تعلق کش ارواح مجرد را
من نقش خطت بستم روزی که قلم با خود
می زد رقم هستی این لوح زبرجد را
مپسند ز قتل من آزار بر آن ساعد
یک تیغ زن از غمزه خون ریز چو من صد را
من زنده و تو خیزی خون دگران ریزی
هر لحظه ازین غصه خواهم بکشم خود را
دردت ز ازل آید تا روز ابد پاید
چون شکر گذارد کس این دولت سرمد را
در وصف خطت نو کرد آیین سخن جامی
ذوقی دگر است آری اشعار مجدد را

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.