راز سخن

شمارهٔ ۹۴ - شمع محفل

به شام گشت چو اندر خرابه، منزل زینب

به شام گشت چو اندر خرابه، منزل زینب
فزون شد از الم کربلا، غم دل زینب
چو گشت قافلهٔ کربلا، روانه سوی شام
کسی نبود که بندد به ناقه، محمل زینب
چو آفتاب درخشنده تا به شام، زکوفه
سر حسین به نی بود در مقابل زینب
به پیش پیش کجاوه سر امام شهیدان
شبان تیره بدی جای شمع محفل زینب
میان را گه افتادی و گهی بنشستی
ز بس کشید سر ریسمان موکل زینب
کجایی ای شه دلدل سوار تا که بینی
چو گنج، کنج خرابه شداست منزل زینب
به غیر رنج و غم روزگار، بهره نبودش
مگر عجین شده با آب رنج و غم، گل زینب

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.