راز سخن

غزل شمارهٔ ۲۰۹۶

خاک بودم آب گشتم‌ گِل شدم

خاک بودم آب گشتم‌ گِل شدم
عالَمی گُل کردم آخر دل شدم
غیرتِ حسن اقتضای شرم داشت
لیلیِ بی‌پردهٔ محمل شدم
تشنه ‌کامِ امن بودم زین محیط
خاک مالیدم به لب ساحل شدم
جوهرِ تیغش پرِ طاووس داشت
رنگها گل ‌کرد تا بسمل شدم
نغمه‌ها دارد مقاماتِ ظهور
او غنا ورزید و من سایل شدم
بس که کردم عقدهٔ اوهام جمع
خوشهٔ این کشتِ بی‌حاصل شدم
در من و او غیرِ حق چیزی نبود
فرقی اندیشیدم و باطل شدم
همچو اشکم لغزشی آمد به پیش
گامِ اول محرمِ منزل شدم
ناخنِ تدبیر پیدا کرد وهم
بیدل اکنون عقدهٔ مشکل شدم

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.