راز سخن

غزل شمارهٔ ۱۱۹۱

هرچند دل از وصل قدح‌نوش نباشد

هرچند دل از وصل قدح‌نوش نباشد
رحمی ‌که زیاد تو فراموش نباشد
حرفی که بود بی‌اثر ساز دعایت
یارب به زبان ناید و در گوش نباشد
جایی‌که به‌گردش زند انداز نگاهت
چندان ‌که نظرکار کند هوش نباشد
آنجا که ادب قابل دیدارپرستی‌ست
واکردن مژگان کم از آغوش نباشد
در دیر محبت که ادب آینه‌دارست
خاموش به آن شعله‌ که خاموش نباشد
گویند به صحرای قیامت سحری هست
یارب ‌که جز آن صبح بناگوش نباشد
خلقی‌ست خجالت‌کش مخموری و مستی
این خمکده را غیر عرق جوش نباشد
سر تا قدم وضع حباب است خمیدن
حمال نفس جز به چنین دوش نباشد
بیدل چه خیال است‌ کمال تو نهفتن
آیینهٔ خورشید نمد پوش نباشد

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.