راز سخن

۱۲ - دعا

نشد که عشق ، به هر گوشه ، ماجرا نکند

نشد که عشق ، به هر گوشه ، ماجرا نکند
به اهل دل که رسد ، فتنه‌ای به پا نکند
به هر کجا که رَوَد ، غم بود رهآوردش
به هر دلی که بچسبد ، دگر رها نکند
ز مُلک دل نرود ، تا نکرده ویرانش
ز دیده پا نکشد تا که خون به پا نکند
اگر چه درد و دوا ، هر دو هست تحفهٔ او
هزار درد ببخشد ، یکی دوا نکند
به هر که می‌نگرم ، داغ دل ازو دارد
چها نکرده به دل ، بعد ازین چها نکند
بسا که چشم تَر و آه سینه‌ات از اوست
بسا که بر تو شبی ، خواب خوش روا نکند
اگر به خون کِشدَت ، خونبها به کس ندهد
اگر دلت شکنَد ، ذرّه‌ای صدا نکند
گمان کنم به دلِ « سالکی » نظر دارد
خدا کند که دگر ، تیر او خطا نکند
****
اگر چه عشق ، شراری به خانُمانم زد
من و گلایه ازین موهبت؟ خدا نکند!
پاییز ۱۳۹۶

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.