راز سخن

مثنوی گرگ نامه

۶۹ - این شنیدم مُشرکی از باده مست

این شنیدم مُشرکی از باده مستگفت با آن زاهدِ یکتا‌ پَرست:
پیش از آن ، کاین اولیاء و انبیامتصل سازند ما را با خدا
حضرتِ حق ، حاجب و دربان نداشتجبرئیلی قاصد فرمان نداشت
در گهش بر روی هر جُنبنده ، بازکافر و مؤمن به چشمش ، یک تَراز
کس نمی‌گشتی به دنبال شفیعکس نپرسیدی شریفی یا وضیع (۱)
خود نمی‌دیدی جوازی دست کسبر سر یک سفره ، سیمرغ و مگس
هر کجا می‌شد جمالِ یار دیدصبحگاهان ، نامش از بلبل شنید
وصل ِ جانان ، شرط و آدابی نداشتغمسرای عشق او ، بابی نداشت
چون دلِ من ، ذات پاکش ، روز و شبجار می‌زد: هر که‌ام کردی طلب! (۲)
کس نمی‌جستی تَقرّب با نمازشرطِ دیدارش فقط بودی ، نیاز
هر کسی بی‌زحمتی بر دیگرانبا خیالی ، بُت پرستیدی عیان
کس نپرسیدی که این همسایه‌اماز چه رویی قبله‌گاهش شد صنم؟
کس نمی‌پُرسید ، نام مذهبتوز نماز مُستحّب دیشبت
بر سر مَسلک کجا بودی روا؟جنگ بین امّت لات و عُزی (۳)
کس به نام نایبِ پروردگاربُت پرستان را نبُردی پای دار
کس نشد آونگِ ظلمی از صلیبیا که مُثله ، با روادیدِ حبیب (۴)
یک تن از آن بُت پرستان ِ دَغاخود نمی‌بودی محارب با خدا
تو مسلمان ، من مسیحی ، او یهوداین جدایی بین انسانها نبود
مردمان بودند با هم ، یک دِلههمسفر با هم و در یک قافله
بُت پَرست و راهب و پیر کنشتمقصد و مأوایشان باغ بهشت
راه دوزخ ، آن زمان دایر نبودبیم آن هم در دل کافر نبود (۵)

****

تا یکی با مُصحفی آمد ز راه (۶)گفت این باشد پیام آن اله
هر که او باور ندارد این کتابکار او در دُنیی و عُقبی خراب
گر که بر احکام دین ، مؤمن شویدبی‌گمان یکسر به جنّت می‌روید

****

تا که مُهر آن صحیفه باز شد (۷)انشقاق ِ مردمان آغاز شد (۸)
بت‌پرستی رفت و همراهش وفاق (۹)وحدتی آمد سراسر افتراق (۱۰)
هر که نامی روی تو بنهاد و رفتاز تو احکامی به انسان داد و رفت
آن پیمبر ، یَهُوَه خواندی تو را این اهورا گفتی‌ات و آن یک عُزی (۱۱)
شد نظرگاه رسولان ، مختلف«این یکی دالَ‌‌ت لقب داد آن الف» (۱۲)
باب تعبیر و تَخیّل ، باز شدداستان کفر و دین آغاز شد
شد جدالی در میان مردمانکفر تو ، ایمان من ، آمد میان
تیغ‌ها بر جان هم آهیختند (۱۳)خونِ یکدیگر به نامش ریختند
هر که کردی داوری ، بر دیگری:من به فطرت مؤمنم تو کافری
آدمی ، در جنگ مال و جاه بودحُبّ دین هم ، علتی دیگر فزود
کفر و دینی در خیال خویش بافتبهر خونریزی دلیلی تازه یافت
آدمی در ذات خود ، خونریز هستبهر کشتن ، فکر دست آویز هست
دستِ دیوانه نباید چوب دادیا به او انگیزه آشوب داد

****

این خدایان فرقشان جز نام ، چیست؟بر سَر نامی تعصّب ، جاهلیست
جمله‌شان ، خواهان اعزاز بشراز دل این خاک ، پرواز بشر
قصدشان ، معراج انسان زبونعِزّتی دادن به این موجود دون
بر سعادت ، رهنمون کردن تو رابر حذر کردن ز اهریمن ، تو را
همسفر کردن تو را با راستیتا پس از مُردن ، نیابی ، کاستی

****

آدمی ، باید مُرادی داشتنبر خدایی ، اعتقادی داشتن
نام آن را هر چه می‌خواهی بگوزین اسامی ،‌خود غرض او هست و او
قصّه‌ای را خوانده‌ام از مولویاز حکایت‌های نغز مثنوی:
«چار کس را داد مردی ، یک درَمآن یکی گفت این به انگوری دَهَم
آن یکی دیگر ، عرب بُد گفت: لامن عنب خواهم نه انگور ای دغا!
آن یکی تُرکی بُد و گفت این بنممن نمی‌خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت این قیل راتَرک کُن ، خواهیم استافیل را (۱۴)
در تنازع ، آن نفر جنگی شدندکه ز سِرّ نام ها غافل بُدند
مشت بر هم می‌زدند از ابلهیپُر بُدند از جهل و از دانش تهی »

****

کعبه و بت ، خود نمادی بیش نیستعابدان را نیّت و مقصد ، یکیست
تو به کعبه رو کنی ، من بر صنم (۱۵)هر دو می‌جوییم او را تا عدم
پس بگو تکفیر مُلحد از چه روست؟ (۱۶)نفْس او هم دائمًا درجستجوست
خود چه می‌گویی که او یابنده نیستزانکه هر جوینده‌ای ، یابنده‌ایست

****

گفت او را زاهد روشن ضمیر:نکته‌ای بشنو ازین عبد حقیر
زورقی راندی درین بحر عمیقکاندرین طوفان بُوَد ، دریا ، غریق
فطرت انسان به دنبال خداستلیک سنگی را خدا خواندن ، خطاست
آن خدا جنسش ز چوب و سنگ نیستآن خدا مخلوق نقش و رنگ نیست
رنج‌ها بردند جمله انبیاتا به ما گویند بت را کُن رها
لیکن این انسان جاهل با عنادپای باورهای پوچش ایستاد
هر گروهی بهر خود راهی گشودلیکن آن‌ها جملگی بیراهه بود
مردمان چون ذات حق نشناختندنوع دیگر ، از خدا بُت ساختند
سنگ کعبه گر به چشمت بُت نمودنقش آن باید ز لوح دل زدود
راه حق ، هموار و سهل و روشنستغیر این ره ، روی بر اهریمنست
این رسولان ، خود نشان این رهندپیش پای تو چراغی می‌نهند
گر درین ظلمات ، نشناسی مسیرچون چراغ راه دادندت ، بگیر
در بیابان گر نباشد ساربانراه خود را از که می‌جویی نشان
چون نگردد نوح ، کشتیبان توکفّ آبی می‌شود طوفان تو (۱۷)
انبیا بر وصل کردن آمدندنی برای فصل کردن آمدند (۱۸)
معتقد شو بر خدای واحدیدل مده هر دم به دست شاهدی (۱۹)
این هماهنگی که اندر خلقتستخود به وحدانیّت حق ، حُجتست
گر یقین داری جهان را خالقیستبی‌گمان طراح و معمارش یکیست
یک ببین و یک پرست و یک بگوی (۲۰)چشم خود را از دوبینی‌ها بشوی
گر بشر بر یک خدا مؤمن شدیاز نفاق و تفرقه ایمن شدی
تا تشتّت در میان آدمیست (۲۱)بر سرانجام خوشش امید نیست

***********

۱ - شریف: انسان بلند قدر

۱ - وضیع: شخص فرومایه

۲ - معنی مصرع: چون دل من که به دنبال مشتریست و جار می‌زند که هر که خواستار اوست ، قدمی پیش بگذارد ، خداوند هم بندگانی را که به او مؤمن هستند ، بی هیچ شرطی ، طلب می‌کند.

۳ - لات و عزی: دو بُت معروف دوران جاهلیت عرب

۴ - حبیب: در این جا به معنی خداوند. اشاره‌ایست به برخی از اربابان دین که به نام نیابت از جانب پروردگار ، حکم مرگ مشرکان و کافران را صادر می‌کنند.

۵ - کافر: بی‌دین ، به دو صورت کافِر و کافَر ، خوانده شده است. از انوریست:

چو از دوران این نیلی دوایر زمانه داد ترکیب عناصِر چو خاموشی بود کفران نعمت درین معنی چه خاموش و چه کافِر

۶ - مصحف: به طور عام به کتاب اطلاق می‌شود و به صورت خاص به کتب آسمانی.

۷ - صحیفه: کتاب

۸ - انشقاق: پراکنده شدن

۹ - وفاق: همراهی کردن - سازواری کردن

۱۰ - افتراق: از یکدیگر جدا شدن

۱۱ - یهوه ، اهورا ، عزی: اسامی خداوند در ادیان و عقاید

۱۲ - مصرع برگرفته از مثنوی مولاناست.

۱۳ - آهیختن: برکشیدن

۱۴ - عنب ، ازم ، استافیل: نام انگور در زبان‌های ، عربی ، آذری و رومی است.

۱۵ - تو به کعبه رو کُنی ، من بر صنم: فعل «کُنی» نمی تواند در هر دو جمله به کار گرفته شود. تو به کعبه رو کنی ، من بر صنم [رو کنم]

مثال این لغزش از سعدی:

حیف باشد که تو یار من [باشی] و من یار تو باشم

شاید بتوان حذف این فعل در جمله اول را نوعی حذف به قرینه معنوی دانست.

۱۶ - ملحد: کافر - بت پرست

۱۷ - کفّ آبی: مقداری آب که در یک کف دست جا گیرد.

یک کف گندم ز انباری ببین فهم کن کانجمله باشد همچنین (مولوی)

۱۸ - تو برای وصل کردن آمدی یا برای فصل کردن آمدی (مثنوی مولانا)

۱۹ - شاهد: معشوق - محبوب

۲۰ - یک ببین و یک بگو نه بیش و کم (عطار)

۲۱ - تشتّت: پراکندگی - تفرقه

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.