راز سخن

مثنوی گرگ نامه

۱۲ - آدمی باشد چو معجونی عجیب

آدمی باشد چو معجونی عجیبکاندرو پنهان بُوَد ذاتی غریب
هیچ موجودی چنین پیچیده نیستدر پی امیال خود گیجیده نیست (۱)
جانش آکنده ز خصلت‌های زشتلیک داند سهم خود ، باغ بهشت
هر کدام از آن صفاتش ، بیش و کمطالع او را به نوعی زد رقم
در توان آن غرایز بی‌گمانضعف و قوّت هست اندر مُلک جان
عشق و شهوت ، پادشاهان مطاع (۲)حرص و خسّت ، حاکمان بی‌نزاع
خودپرستی ، جایگاهش بس بلندثروت‌اندوزی ، مقامش ارجمند
چون دغلکاریست ابزار معاشپس بسی والا بُوَد ارج و بهاش
چون ریاکاریست ستّارالعیوب (۳)لاجرم گردیده محبوب القلوب
چون گره بتوان گشودن با دروغراستگویی شد بدینسان بی‌فروغ (۴)

****

نیست پایانی به شرح این خصالالغرض ، کوتاه سازم این مقال
جملهٔ این عاملان خیر و شرسلطه‌ای دارند در طبع بشر
زین میانه ، رشک و غیرت هم‌نواعُجب و خودبینی و نخوت هم‌صدا
مکر و تزویر و دورویی هم‌زبانبغض و کین و غیظ و نفرت هم‌عنان
سختگیری و تعصب هم‌قسمشکّ و ظنّ و بدگمانی هم‌قدم
خشم و رأفت یکسره در اختلاف (۵)فسق و تقوا دائماً اندر مصاف (۶)
هر که گیرد ، سبقت از آن دیگریهر که جوید بر رقیبان سروری
هر که با خودمحوری اندر شتابتا کشد بیرون گلیم خود ز آب

****

نقش وجدان چیست خود در این میان؟منع این کردن و همراهی به آن!
هست وجدان ، مشفقی اندرزگویتا که آب رفته را آرد به جوی
عده‌ای را پند و هشداری دهددسته‌ای را جرئت کاری دهد
آبروی رفته را باز آوردذات انسان را به اعزاز آورد
می‌کند وعظی به طینت‌های زشت:گوش دارید ای خصال بدسرشت...
تا به کِی غارتگری در ملک جان؟سلطه جُستن بر دل و دست و زبان؟
هر کجا دامی چرا گسترده‌اید؟آبروی آدمی را بُرده‌اید
هر کجا خونی بریزد بر زمینهر کجا از غم ، دلی گردد حزین
هر کجا اشکی چکد بر دامنیهر کجا آتش بگیرد خرمنی
غالبا محصول تحریک شماستنام آن هم: حکم تقدیر و قضاست

****

گر چه وجدان می‌دهد اندرزشاننیست از تغییر در اینان نشان
پند اگر چه ظاهرا شیرین بُوَدنیست گوشی تا نصیحت بشنَود
حکم ِ وجدان چون بُوَد یادآوریکو به بازار نصایح مشتری؟!
وعظِ وجدان ، جز تلنگر بیش نیستسیلی و پس‌گردنی و نیش نیست
چون مترسک ، هیبتش پوشالی است (۷)ادعایش پُر ، تفنگش خالی است
قدرتِ وجدان کجا و زور عشقای بس آتش خیزد از این گور عشق
آنچنان شهوت به انسان چیره استچشم وجدان از نفوذش خیره است
موعظه کردن به گرگِ گرسِنِهکِی اثر دارد ، خیال از سر بنه

****

گرگ را گفتند: ای درنده خویکِی ز بد‌نامی رَهی؟ راهی بجوی (۸)
بهر کسب آبرو ، ای تیره‌‌روزاز شرافت ، جامه‌ای بر تن بدوز
چند باشی در کمین گوسفند؟در قفایت ، آه و لعنت تا به چند؟ (۹)
شرمی از کردار ننگینت بکُنتوبه‌ای از دین و آئینت بکُن
گرگِ نفْسَت را به تقوا ، پند دِهجانِ خود ؛ با اهل ِ دل پیوند دِه
گرگ گفتا: آفرین بر رآی‌تاندلنشینم شد نصیحت‌های‌تان!
زین نصایح ، منقلب شد حال منروسیاهم ، اُف براین اعمال من (۱٠)
از پشیمانی دلم در سینه تَفت (۱۱)حالیا مهلت دهیدم گله رفت!

***********

۱ - گیجیده: سرگردان - حیران ( لغتنامه دهخدا )

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او

من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده‌ام ( مولوی )

۲ - مطاع: کسی که مردم مطیع و فرمانبردار وی باشند و اطاعت او را کنند.

۳ - ستّارالعیوب: پوشانندۀ عیب‌ها

۴ - فروغ: رونق

به موبد چنین گفت ، هرگز دروغ

نگیرد بر مرد دانا فروغ (اسدی)

۵ - رأفت: مهربانی - شفقت

۶ - مصاف: رودررویی - جدال - جنگ

۷ - هیبت: شکوه و بزرگی

۸ - رَهی: از فعل رهیدن: خلاص شوی - نجات پیدا کنی

۹ - قفا: پشت - پشت سر - مجازاً به معنای دنبال - غیبت. اینجا به معنای در غیابت و به دنبالت آمده است.

۱٠ - اُف: کلمه‌ایست که بهنگام اظهار نفرت به کار برده می‌شود. (فرهنگ فارسی معین ) - اف بر تو - اف بر من

۱۱ - تفت: گرم - پر جوش

از پشیمانی دلم در سینه تَفت: مجازا به معنی اینکه دلم از شدت ندامت در سینه آتش گرفت.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.