راز سخن

مثنوی گرگ نامه

۰۴ - گربه ای در معبدی با راهبان

گربه‌ای در معبدی با راهبانخو گرفت و کرد آنجا آشیان
اهل معبد گربه را وقت دعاتا نلولد در میان دست و پا...
گاه می‌بستند با یک ریسمانبر ستونی در عبادتگاهشان
در اوایل ، این عمل شد عادتیلیک کم‌کم یافت رنگ بدعتی
گربه را بستن به هنگام دعاشد ضرورت بهر انجام دعا
عزّت این رسم از بس شد فزونبر وجوبش کس نکردی چند و چون (۱)
سال‌ها بگذشت و اصل ماجراشد دگرگون و برفت از یادها
گربه مُرد و رفت اما این عملهمچنان ماند و به سنّت شد بدل
بهر تکریمش روایت ساختندقصّه‌ها در باب آن پرداختند
تا رسید آنجا که این رسم نوینشد ز آداب دعا و حکم دین
راهبان نسل‌های بعد از آنپیش از آغاز عبادت همچنان
گربه‌ای را با دَم و ورد و فسونپای می‌بستند دور آن ستون

****

ای بس عاداتی که حُرمت یافتندرفته رفته رنگ سنّت یافتند
مُبدعی بگذاشت رسمی در میان (۲)عده‌ای سینه‌دَران دنبال آن
بدعتی چون یافت ، ده تَن مشتریچون مرض ساری شود در کشوری (۳)
تُـرّهاتی را یکی باور کند (۴)یک بُز گر گله‌ای را گر کند (۵)
در نیستان گر بیفتد اخگری (۶)می‌زند آتش به هر خشک و تری
طبع انسان بر توهّم مایل است (۷)بر خرافه معجزاتی قائل است
چون به موهومات خود دارد یقینبر حقیقت بدگمانست و ظنین
آدمی چون شد اسیر دام وهم (۸)پَرکشد از جان او عنقای فهم (۸)
ای بسا که اعتقاد مردمانبی‌اساس است و به تقلید و گمان
چشم مردم بر دهان یکدگرهر کسی از دیگری گیرد اثر
شد دلیل ِ باور بی‌پایه‌شاناعتقادات در و همسایه‌شان
برخی از مردم مثال گوسفندهر که پیش افتد به دنبالش روند
این همه آیین و رسم بی‌اساسشد بنا بر پایه وهم و قیاس
چون که عیبی رایج و معمول گشترفته رفته عادت و مقبول گشت
یک غلط چون بارها تکرار شد قُبح آن پوشیده از ابصار شد

****

آدمی بر عقل و منطق طالب استلیک بر ذاتش تعصب غالب است
گرچه باشد ظاهرا روشن ضمیربر خرافه پای‌بندست و اسیر
عقل اگر که با تعصب پنجه کرد (۹)بازوی کم‌زور خود را رنجه کرد
عالِم جاهل درین دنیا بسیستاین جهان ، گلزار پر خار و خسیست
علم و دانش گر بصیرت آوردبایزیدی هر زمان می‌پرورد (۱۰)
بینش از دانش اگر حاصل شدیپس چرا قحطی صاحبدل شدی؟
حاصل دانش اگر بینش نبودآتشی بی‌نور خوانَش پر ز دود

***********

۱ - وجوب: واجب بودن ، لزوم

۲ - مُبدع: کسی که چیز تازه‌ای بیاورد.

۳ - ساری: واگیردار ، سرایت کننده

۴ - ترّهات: سخنان بیهوده و خرافات

۵ - گَر: کچل - مضمون از مرحوم غلامرضا روحانی ، شاعر طنزسرای توانای معاصر است: ...یک بز گر گله را گر می‌کند

۶ - اخگر: شراره ، جرقه

۷ - توهّم: خیالبافی ، در فکر چیزهای خیالی و موهومات بودن.

۸ - وهم: چیزهای خیالی و موهومات

۸ - عنقا: سیمرغ

۹ - پنجه کردن: زورآزمایی کردن

با چون خودی درافکن اگر پنجه می‌کنی

ما خود شکسته‌ایم چه باشد شکست ما (سعدی)

۱۰ - ابویزید بسطامی ملقب به سلطان العارفین از بزرگترین عارفان و بزرگان اهل تصوف است که بیش از دیگران دارای شهرت و اهمیت بوده و شرح احوال و سخنان او در آثار منظوم عرفانی عطار و مولوی جلوه گر است. وفاتش در سال ۲۳۴ هجری در بسطام اتفاق افتاده است.

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این اثر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.