راز سخن

شمارهٔ ۴۸۰

چون شانه را به طره طرار می کشی

چون شانه را به طره طرار می کشی
خط خطا به صفحه تاتار می کشی
بر دوش من گذار چه حمال گشته ای
کز مشک تر ز زلف همی بار می کشی
هر گه به راه بادگشائی گره ز زلف
گویا که روح از تن عطار می کشی
من چون کنم که زاهد شب زنده دار را
از یک نگه به خانه خمار می کشی
مختاری ار کشی به توام نیست سرکشی
خط نشان دگر چه به دیوار می کشی
ای دل اگر نه اشتر مستی به راه عشق
تا چندخار می خوری وبار می کشی
از سخت جانیت عجب آید مرا دلا
ز این جورها کز آن بت عیار می کشی
اقبال ما بلندتر آمد ز زلف دوست
ما را ز بس به جانب دلدارمی کشی

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.