راز سخن

شمارهٔ ۴۰۱

بر درد دل خسته ام دوست دوا شو

بر درد دل خسته ام دوست دوا شو
بنما رخ و غارتگر دین ودل ما شو
پنهان مشو از ما بنما گوشه ابرو
مانند مه یک شبه انگشت نما شو
تاچند جفا میکنی ای شوخ دل آزار
کن ترک جفا با من بی دل به صفا شو
ای طره دلدار که چون پر غرابی
کن همتکی بر سر ما بال هما شو
ای پیر خرابات همه گمره ومستیم
ما را به خدا راهبر وراهنما شو
اقبال بلند ار طلبی ای دل غمگین
روخاک نشین بر در دلبر چوگدا شو
تاچند روی بهر دو نان از پی دونان
حاجت مطلب از کس ومحتاج خدا شو

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.