راز سخن

شمارهٔ ۳۸۶

گفتمش چون بینمت ای نازنین

گفتمش چون بینمت ای نازنین
گفت رودر آینه خود در ببین
گفتمش اندر کجا جویم تو را
گفت در دلهای محزون غمین
گفتمش گویند هستی لامکان
گفت اندر هر مکان هستم مکین
گفتمش ره کو که آیم سوی تو
گفت راه است از یسار واز یمین
گفتمش دادم به عشقت جان ودل
گفت شرط دوستی باشد همین
گفتمش خواهم پرستیدن تو را
گفت بیرون رو ز فکر کفر ودین
گفتمش چون شد بلند اقبال من
گفتم لطف ما به حالت شد قرین

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.