راز سخن

شمارهٔ ۲۴۴

خواست از دولب او یک بوس

خواست از دولب او یک بوس
زیر لب خنده زد و گفت افسوس
ای بسا جان که رودبر کف دست
می کنی جانی اگر قیمت بوس
ای سیه زلف توچون پر غراب
وی لب سرخ توچون چشم خروس
هست پیدا ونهان عشق رخت
دل دلم شعله صفت در فانوس
زلف بر روی توهندوئی است
کایستاده است به پیش شه روس
تا سر زلف چوزنار تو دید
گشت نالان دل من چون ناقوس
آخر از هجر بلنداقبالت
مردوگردید ز وصلت مأیوس

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.