راز سخن

شمارهٔ ۲۳۹

داد آن هفته ز بس یار شرابم دو سه روز

داد آن هفته ز بس یار شرابم دو سه روز
کرد چون نرگس بیمار خرابم دوسه روز
باز آن ماه گراید به وثاقم دو سه شب
سر بباید که زهر کار بتابم دو سه روز
دور از آن ماه دوهفته که زدآتش به دلم
غرقه ازگریه بسیار درآبم دوسه روز
تا مگر او به عیادت گذر آرد به سرم
به که چون مردم بیمار بخوابم دو سه روز
هفته ای رفته کز آن ماه ندارم خبری
روم اندر پی دلدار شتابم دوسه روز
می توان گفت جوان بخت وبلنداقبالم
بر در یار اگر بار بیابم دو سه روز

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.