شمارهٔ ۲۰۹
دیشب خیال چشم تومستم چنان نمود
دیشب خیال چشم تومستم چنان نمود
کز من قرار وطاقت وهوش و خرد ربود
سر تا به پا ز آتش عشق تو تا به صبح
می سوختم چوشمعی وپیدا نبود دود
چشمم هر آنچه خون ز دلم می نمودکم
عشق رخ تو خون به دلم باز می فزود
می بود خون دیده روان ازکنار من
مانند آب سیل که گرددروان به رود
مستحکم است رشته الفت هزار شکر
گر بگسلانم غم هجر تو تار وپود
چون من به عاشقی چو تو درحسن و دلبری
نه چشم کس بدیده ونه گوش کس شنود
شاید که همچو من شود اقبال او بلند
هر کس که زنگ آرزو از لوح دل زدود
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.