شمارهٔ ۱۹۵
پرده را بردار از رخسار بود
پرده را بردار از رخسار بود
مات وحیرانم کن از دیدار خود
بنگر اندر آینه بر روی خویش
تا بگردی عاشق رخسار خود
بشکند تا نرخ عنبر قدر مشک
شانه کش بر زلف عنبر بار خود
لاله سان خونین دلم را داغدار
کرده ای از نرگس بیمار خود
ای بت ترسا چو صنعان عاقبت
بت پرستم کردی از زنار خود
ای شده ضحاک عهد ما ز ما
تا به کی گیری دمار از مار خود
شد کنارم گلشن از بس ریختم
بی توخون از دیده خونبار خود
بربلنداقبال خویش انعام کن
بوسه ای از لعل شکر بار خود
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.