شمارهٔ ۱۵۵
تا به زلف تو دلم ملحق شد
تا به زلف تو دلم ملحق شد
این پریشانی از او مشتق شد
تومگر روی به مه بنمودی
که مه از نورجمالت شق شد
بت ما رفت به بتخانه مگر
که چنین بتکده بی رونق شد
دود آه دل ما شد به فلک
که چنین روی فلک ازرق شد
آنکه با عشق تواش نیست سری
درهمان روز ازل احمق شد
درمیان حق وباطل چه کند
آنکه جاهل به حد مرفق شد
ما نگیریم قرار اندر نار
زآنکه ما را دل وجان زیبق شد
کسی از عشق بلند اقبال است
که شب وروز دلش با حق شد
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.