راز سخن

شمارهٔ ۷۲

شدآن پری به جلوه و ناگاه روببست

شدآن پری به جلوه و ناگاه روببست
دیوانه ام نمودوبه زنجیر موببست
بس گفتگوز نقطه موهوم داشتیم
بر ما به یک کلام ره گفتگو ببست
از زلف وچشم وخال وخط آنشوخ دلفریب
را دل مرا زد وازچارسو ببست
دور از توخواستم خورم از می پیاله ای
چون یخ فسرده گشت ومرا درگلو ببست
دل از خدا همی طلب افتتاح کرد
دی می فروش چون سر خم وسبو ببست
گفتا که یامفتح الابواب افتتح
بر روی ما گشای دری را که او ببست
شد چون بلنداقبال اقبال او بلند
بر روی دل هر آنکه در آرزو ببست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.