راز سخن

شمارۀ ۱۰ - یارم جامۀ نامرد می‌شست

ولم دیدم سر چه رخت می شست

ولم دیدم سر چه رخت می شست
به دست انگشتر و صابون پر از مشت
چرا باقر از این غصه نمیرد
که یارش جامه نامرد می شست

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.