شمارهٔ ۵۳۶
ای حدیثت شکر ناب چه شیرینسخنی
ای حدیثت شکر ناب چه شیرینسخنی
که به شیرینی گفتار شکر میشکنی
می.توان دید ز لطف بدنت جوهر جان
جان من باد فدای تو چه نازکبدنی
چاک زد پیرهن از رشک قبای تو چو گل
هر سهیقد که علم بود به گل پیرهنی
جان من یک نفس از ذکر لبت غافل نیست
هم تویی واقف این حال که در جان منی
میشوی یار رقیبان جفاکار مدام
فتنه در انجمن اهل وفا میفگنی
میکشد غصه هجرم چه دهی مژده وصل
این بشارت به کسی ده که بود زیستنی
آه جانسوز، فغانی ز دل گرم مکش
دم نگه دار که بر جان خود آتش نزنی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.