شمارهٔ ۵۲۹
چند بسینه از هوس داغ جنون نهد کسی
چند بسینه از هوس داغ جنون نهد کسی
سر بکسی نمی نهی دل بتو چون نهد کسی
عاقبت از برای تو همچو سپند سوختم
چند بنای عشق بر سحر و فسون نهد کسی
شحنه ی مست نیمشب گر کشدم روا بود
کز چه ز بزم این چنین پای برون نهد کسی
بهر مراد یکدمه این همه جور می کشم
سر بهزار آفت از همت دون نهد کسی
فال زدم که از لبت کشته شوم به یک نفس
هم ز لب تو این سخن به که شکون نهد کسی
رفت فغانی و همه سنگ رقیبش از پیست
شاید اگر از این ستم سر بجنون نهد کسی
دیدگاهها (0)
هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!
برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحثها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.
نیاز به حساب کاربری
برای ذخیره اشعار در گنجینه شخصی خود، لطفاً وارد حساب شوید.