راز سخن

شمارهٔ ۵۱۲

ای دل متاع جان به خرابات برده به

ای دل متاع جان به خرابات برده به
نقد خرد به ساقی باقی سپرده به
چون حاصل حیات جهان نامرادی است
صد خرمن مراد به یک جو شمرده به
جایی که صد خزانهٔ طاعت به جرعه‌ای‌ست
از دل نشان توبه و تقوی سترده به
زان پیشتر که مات شوی در بساط عمر
دستی ازین سپهر دغا باز برده به
پروانه‌ای که پرتو شمعی بر او نتافت
گر همدم چراغ مسیح است مرده به
قطع نظر ز مائدهٔ قرص ماه و خور
این یک دو نان به منت دونان نخورده به
شمعی که آورد به زبان فیض نور خود
گر آتش خلیل فروزد فسرده به
چون رخت هستی تو فغانی شود فنا
از آب خضر دامن همت فشرده به

دیدگاه‌ها (0)

هنوز دیدگاهی برای این شعر ثبت نشده است. شما اولین نفر باشید!

برای ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.